خبرگزاری مترجم

مرجع اطلاع رسانی اخبار ترجمه

داستان مترجم خوش خیال (قسمت دوم)

سلام عزیزان
امیدوارم که حالتون خوب باشه.

یادمه که داشتم داستان مترجم خوش خیال رو براتون تعریف می کردم.

خب کجا بودیم.

آهان یاد اومد. رسیدیم به اون قسمت که من رفتم تو خیابون

و دیدم یه آگهی ترجمه روی دیوار چسبیده.
اونرو کندم و گذاشتم توی جیبم و به ساعتم نگاهی انداختم.
کلاس بعدی داشت شروع می شد.

آره اونم کلاس گرامر بود که همه از استادش بد تعریف می کردن
نه اینکه آدم لولو خرخره ای باشه ولی بچه های ترم های قبل از سختگیری هاش برای ما گفته بودن.
رفتن به کلاس

راه افتادم و رفتم وارد دانشگاه شدم. یهو احساس کردم هیچ کس توی دانشگاه نیس.
همه جا ساکت بود. توی خیابونا کسی نبود.

توی دانشگاه کسی نبود و یه لحظه احساس کردم که من تنها روی کره زمین هستم.
به ساعتم نگاه کردم. دیدم که از وقت کلاس ده دقیقه هم گذشته. به خاطر همین هیچکس توی محوطه نبود.
فوری دویدم و رفتم سمت کلاس. پشت در ایستادم.

روی در یه شیشه داشته که از داخل اون می شد توی کلاسو دید.
چه طور می خواستم وارد شم.
کنار در ایستادم و چنتا نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم قوی باش مرد. یه مترجم حرفه ای که اینقدر ترسو نمی شه.
الان عزمتو جزم کن و مثله یه مترجم با تجربه برو داخل و عذر خواهی کن و بشین سر جات.
آخرش چی شد.
آقا من هرچی با خودم کلنجار رفتم. نتونستم برم داخل.

می ترسیدم که جلوی همه بچه به پرستیژ ترجمه ای من توهین کنه.
کنار دیوار تکیه دادم و رفتم تو فکر. دست کردم توی جیبم و آگهی ترجمه رو از اونجا بیرون آوردم.
کمی به شماره نگاه کردم. گوشیمو در آوردم و شماره رو توش وارد کردم. وچند ثانیه به دکمه تماس خیره شدم.
ادامه دارد…..

موضوعات: عمومی

ديدگاه خود را بيان کنيد