خبرگزاری مترجم

مرجع اطلاع رسانی اخبار ترجمه

داستان مترجم خوش خیال (قسمت سوم)

سلام

چه کردم

می خوام ادامه داستان مترجم خوش خیال رو براتون بگم.

می دونم که بی صبرانه منتظر خواندن ادامه داستان مترجم خوش خیال هستید.

پس دیگه بیشتر از این منتظرتون نمی ذارم و می رم سراغ ادامه داستان.

رسیدیم به اونجا که من کنار در کلاس منتظر بودم و نمی تونستم

یعنی می ترسیدم برم داخل کلاس.

آخه دوست نداشتم مرکز توجه قرار بگیرم.

کمی با خودم کلنجار رفتم. سپس تصمیم گرفتم

که امروز رو برم خونه و کلاس رو بی خیال شم.

بعدش

رفتم توی خیابون به به سمت ایستگاه اتوبوس حرکت کردم. روی صندلی ایستگاه اتوبوس نشستم.

چندتا فکر اومد تو سرم. اگه درس نخونم باید برم سربازی.

اگه سربازی هم نرم بهم کار نمی دن. اگه کارم نداشته باشم

بهم زن نمی دن. پس باید چکار می کردم.

این افکار مثله خوره افتاده بودن توی جونم و نمی دونستم

که برای شروع کسب و کاری که به ترجمه ربط داشته باشه باید

چکار می کردم. باید از کجا شروع می کردم.

یهو چشمم افتاد به یه شخصی که داشت تراکت پخش می کرد. بلند شدم رفتم سمتش

و یکی از تراکتاشو گرفتم. خوندمش.

از شانس ما روش نوشته بود سفارش ترجمه در تمامی رشته ها با بهترین کیفیت.

حسرت خوردم که خوش به حالشون می تونن ترجمه کنن و وارد هستن.

یکی از اونا رو گذاشتم توی جیبم. اتوبوس از راه رسید.

رفتم بالا من کارت زدم یهو صدای بیق بیقش در اومد.

راننده گفت: کارتت خالیه. بهش یه صورتک بی احساس نشون دادم

که یعنی خیلی زرنگی خودم فهمیدم. بهم گفت یا شارژ یا برو پایین.

گفتم حالا ایستگاه رسیدیم شارژ می کنم می زنم.

گفت که الا بلا باید بری پایین. گفتم. عجب ادمی هستی.

گفت: زودباش برو پایین که مردم الاف نیستن. منم پیاده شدم.

با خودم گفتم که چطور جرئت می کنی با یه مترجم اینجوری صحبت کنی. خلاصه جلوی ایستگاه وایستاده بودم و ماتم برده بود.

(ادامه دارد….)

موضوعات: عمومی

ديدگاه خود را بيان کنيد