مترجم سرا

سفارش ترجمه (09916401372)

مترجم خوش خیال (قسمت پنجم)

همون طور با سر و وضع خیس ماتم برده بود. چند بار دکمه گوشی رو زدم

اما انگار نه انگار اصلا کار نمی کرد. دستمو روی صورتم کشید و کمی خشکش کردم

گوشی رو گذاشتم و همین جور بی هدف توی خیابون شروع به راه رفتن کردم.

تا اینکه دستم توی جیبم یه چیزیو لمس کرد. وای خدا

یعنی درست می بینم. یه کارت تلفن بود.

برش داشتم و با چشمام به دنبال یه تلفن عمومی گشتم.

رفتم جلو تلفن و کارتو زدم توش. زنگ زدم به پدرم.

اون راننده تاکسی بود. گوشی رو برداشت و باهام صحبت کرد.

خخخ چشمتون روز بد نبینه همین که خواستم ادرس رو بهش بدم یهو شارژ کارته ته کشید.

کارت رو از تلفن کشیدم بیرون و انداختمش توی جوب.

یه نگاه به آسمون کردم و گفتم. کرمتو شکر نکنه می خوای مارو توی خیابون بکشی امشب.

نشستم کنار جدول خیابون. من بودم اون مترجم بد خیال. که هر کار می کردم

به گند تبدیل می شد.

همینجور تو فکر خودم بودم که چشمم افتاد به یه ماشین زرد رنگ اتفاقا پدرم بود فوری بلند شدم و براش دست تکون

دادم. اونم منو دید زد کنار. سوار شدم. کلی ازم حرف کشید که اینجا چکار می کنی. چرا دانشگاه نیستی و

از این حرفها. خلاصه منو رسوند خونه. خیلی خسته بودم. رفتم لباسامو در آوردم یه دوشی گرفتم

و نشستم پای کامپیوترم. یهو اون آگهی ترجمه یادم اومد. رفتم آوردم

چیکار کردم

شماره رو گرفتم. یه آقایی برداشت. باهاش کلی صحبت کردم. معلوم شد که انتشاراتی داره

منم تا اسم انتشاراتی رو شنیدم کلی ذوق مرگ شدم. قرار شد که فردا ساعت سه

برم دفترش تا باهم ملاقاتی داشته باشیم و بیشتر راجع به کار ترجمه صحبت کنیم

برنامه اون روزمو چک کرد کردم و دیدم که ساعت سه اتفاقا برنامه م هم خالی بود.

گفتم که میام.

ادامه دارد..

 

موضوعات: عمومی

ديدگاه خود را بيان کنيد